به گزارش هنردستان: مالاریا فیلمی به کارگردانی و نویسندگی «پرویز شهبازی» و تهیه‎کنندگی «مسعود ردایی» است. نام فیلم در ابتدا «نسیم» بوده و بنا به گفته‎ی عوامل، بعدا به مالاریا تغییر یافته است. کارگردان علت این نامگذاری را تکیه بر معنی مالاریا یعنی «هوای بد»، عنوان کرده است.

فیلم سعی دارد گروهی از جوانان متولد دهه هفتاد را همراه با مشکلات و دغدغه‎ها و محدودیت‎هایشان به تصویر بکشد. برای این کار سراغ سوژه‎ی کوچ یا به بیان بهتر فرار «حنا» (ساغر قناعت) به همراه «مرتضی» (ساعد سهیلی) از شهرستان به تهران می‎رود. شهرستانی که نمی‎دانیم کجاست و هیچ نشانه‎ای هم از آن نه در ادامه فیلم نه در لهجه و گفتار و رفتار این دو جوان نمی‌بینیم. تا حدی که تا میانه‎ی فیلم تصور می‎کنیم که دو جوان تهرانی با هم برای تفریح به بیرون از شهر رفته‎اند. این دو هدف و کار مشخصی ندارند و تنها می‎خواهند همراه هم باشند. وضعیتی که در باقی جوانان فیلم هم دیده می‌شود. تمامی جوانانی که فیلم به نمایش می‎کشد هیچ هدف مشخصی ندارند. مشغول گشت‎زنی و استعمال انواع دخانیات‌اند. دختر اصلی قصه پا به پای دوست پسر خود سیگار و قلیان می‎کشد و از او عقب نمی‎ماند! بعضی از آن‎ها سابقه مصرف مواد و مشروبات الکلی را دارند. «هیپی»‎وار بی‎خیال و بی‎فکراند و در هوای بد اطراف خود مشغول تلف شدن هستند! اصلا تعریف فیلمساز از جوان همین است: بی‎هدف، سرگردان، در تنگنای سنت‏ها و محکوم به پوچی. همان چیزی که در اولین اثر خود نفس عمیق به طور کامل همه را شیرفهم کرده بود.

سکانس‌های زیادی در فیلم وجود دارد که بازیگران در ماشین مشغول حرکت و گفتگو هستند؛ رفتن‎های بی‎ثمر و مکالمات بی‎اثر. فیلمساز ما نسبت به همه چیز احساس دغدغه کرده است. از «جوجه‎هایی که رنگ می‎شوند» تا بهتر فروخته شوند تا اعتبار هنرمندی که اندازه مرغ فروش هم نیست. او این مسائل را این قدر آشفته و سطحی و گذرا بیان می‎کند که به جای طنز تلخ، شاهد یک فکاهی بی‌خاصیت هستیم

گروهی نفس عمیق را از پیشتازان موج نوی سینمای ایران در دهه هشتاد شمسی برمی‎شمردند. برچسبی که اگر کمی روی آن تراشیده می‎شد، نام موج نوی فرانسه در دهه شصت میلادی نمایان می‎گشت و اصالت این لقب به محاق می‎رفت. سینمایی که طیف قابل توجهی از جشنواره‎ها آن را می‎پسندند و برایش فرش قرمز پهن می‎کنند. ظاهرا آقای کارگردان مالاریا هم دوباره هوس گشت و گذار در جشنواره‎های مختلف دنیا به سرش زده است که نفس عمیق خود را با مفتضیات دهه نود شمسی تکرار کرده است. همین هم باعث شد تا بین رونمایی فیلم در جشنواره‎ی سی و چهارم فجر تا اکران فیلم حدود دو سال فاصله در نظر گرفته شود تا هر جشنواره‎ای که فیلم به خود راه می‎دهد را تجربه کنند.

نمایش تفریحات گروه مالاریا با جزئیات و در شکل‎های گوناگون نهایت تلاش فیلمساز برای پر کردن زمان فیلم و تبدیل آن به یک اثر سینمایی بوده است. احتمالا به عقیده‎ی سازندگان اثر، نه آوازهای بی‎سر و ته آذرخش، نه گروه موسیقی‎اش با لباس‎ها و ظاهر متفاوتشان و نه تصاویر عمودی ضبط شده با موبایل هیچ کدام به تنهایی نمی‎تواند تماشاگر را از از خرید بلیط فیلم پشیمان کند، بلکه تمام این عوامل باید در کنار هم قرار بگیرند تا مخاطب فیلم خاص شود و عوام آن را نفهمند! البته کارگردان در مصاحبه‎ای گفته آن تصاویر متعلق به دوربین موبایل نیست. این که کارگردان می‎خواسته قابی حرفه‎ای و خلاقانه ببندد به خودش مربوط است، اما آن چه بیننده می‎بیند مستطیلی باریک به مدت طولانی بر روی پرده‎ی عریض سینماست که با تکان‎های شدید اعصاب همه را خرد می‎کند. قاب‎های تنگ و سردستی داخل ماشین که تعدادشان هم کم نیست، اثری مشابه بر روان بیننده می‎گذارد؛ فیلم می‏خواهد آزار برساند و در این امر نیز موفق بوده است.

البته خلاقیت‎های کارگردان به همین‌جا ختم نمی‎شود. او تمام تلاش خود را کرده تا تمام محدویت‎های شرعی بین دختر و پسر را به شکل‏‌های گوناگون دور بزند و دوربین را تا خلوت‎ترین و خصوصی‎ترین محل‎ها نیز ببرد. این را می‎توان شاهکار خلاقیت‎های کارگردان دانست که چنین اعمالی را از نوع نامشروعش تلویحا به تصویر می‎کشد. همین مساله می‎تواند از معنی خلاقیت در کلام کارگردان قبل از جشنواره‎ی سی‌وچهارم فجر رمزگشایی کند. وی گفته بود که حتی تارانتینو هم، به عنوان یک کارگردان خلاق، نمی‎تواند در فضای ممیزی ایران فیلم بسازد.

پدیده این فیلم «آذرخش فراهانی» است که به خوبی موسیقی‎دانی بی‎خیال را بازی می‎کند. اما او هم در میانه فیلم ناامید کننده ظاهر می‎شود. زمانی که باید از خود خشم و تشویش بروز دهد و ما تغییری در بازی او نمی‎بینیم. این مسئله باعث می‎شود خیال کنیم که آنچه تا آن لحظه از او دیده بودیم هم «بازیگری» نبوده است. گروه موسیقی وی هم (مالاریا) تنها سعی می‎کنند دیالوگ‎هایشان را بگویند و زحمتی برای بازی به خود نمی‎دهند. «سمیرا» (آزاده نامداری) قرار بود به قول خود فیلم «گودمن»[!] و «زبل» قصه باشد ولی چیزی که ما می‎بینیم این است که سمیرا هر از چند گاهی مثل غول چراغ جادو ظاهر می‎شود. او تنها یک مسیر فرعی است که کارگردان برای خود ایجاد کرده تا بتواند گره‌های فیلم را باز کند و روایت را به پیش ببرد. هیچ پیوستگی معقولی برای حضور او وجود ندارد و به خوبی شخصیت‌پردازی نشده است. بازیگر نتوانسته از پس همین مقدار هم برآید و حتی نیمی از حسی که زمان اجرای برنامه‌های تلویزیونی داشته را اینجا پیاده کند! احتمالا قرار است از حواشی دائمی که پیرامون اوست برای فروش فیلم استفاده شود.

روایت فیلم به شدت ضد قصه است. هر جا فیلم می‏خواهد ریتم پیدا کند کارگردان موضوعی بی‎ربط را وارد قصه می‌کند؛ مثل آرایشگاه سمیرا که تنها اثر آن نمایش تغییر مدل موهای حنا تا آخر فیلم است. سکانسی که حنا در ساندباکس فرار می‎کند در ابتدا سعی در ایجاد تعلیق دارد ولی این قدر کند روایت می‎شود و نفس زدن‎های حنا کشدار می‎شود که آن را از تب و تاب می‎اندازد. تنها خانه‎ای که ما در این فیلم می‎بینیم خانه‎ی اجاره‎ای آذرخش است. خانه‎ای که کوچه‎اش باریک است و صاحب‎خانه‎ای شکاک دارد که در پی سرک کشیدن در زندگی آذرخش است و حتی دوربین کار می‎گذارد. سکانس‌های زیادی در فیلم وجود دارد که بازیگران در ماشین مشغول حرکت و گفتگو هستند؛ رفتن‎های بی‎ثمر و مکالمات بی‎اثر.

فیلمساز ما نسبت به همه چیز احساس دغدغه کرده است. از «جوجه‎هایی که رنگ می‎شوند» تا بهتر فروخته شوند تا اعتبار هنرمندی که اندازه مرغ فروش هم نیست. او این مسائل را این قدر آشفته و سطحی و گذرا بیان می‎کند که به جای طنز تلخ، شاهد یک فکاهی بی‌خاصیت هستیم. در میانه راه فیلمساز از «خدای آسمون‌ها» می‎خواهد که به داد جوان‎ها برسد؛ خدایی که در هیچ لحظه‌ای از فیلم حضور ندارد. بعد سراغ توافق می‎رود، اما با دیالوگ آذرخش که می‎گوید «شاید باعث بشه صاحبخونه هم با من توافق کنه» و سردرد حنا هنگا گوش کردن به اخبار از آن هم ناامید می‎شود و در انتها فرار را تنها راه معرفی می‏کند.

در مجموع مالاریا فیلمی ضعیف در فرم و سخیف در محتوا و عقبگردی برای کارگردان است. سیاه‎نمایی و یاس در جای جای فیلم موج می‏زند و اگر تماشاگر تا آخر فیلم را تماشا کند و سالن را ترک نکند از خود خواهد پرسید که فیلم واقعا حاصل مالاریا (هوای بد) است یا تب تارانتینو بودن که به جان و ذهن سازندگانش افتاده است؟