نقدی بر «درباره تصویرت از من تجدید نظر کن»؛
باورمندي احساسات و مرزها

رضا آشفته

هنردستان: رضا آشفته/ بازی دادن، به بازی گرفتن تماشاگران، ساختن واقعیت، واقعیت ساختگی و مواردی از این دست می تواند چالش مندی های زمانۀ حاضر باشد؛ به سیاق تعاریف نسبی گرا بودن هنر و پسامدرنی که می خواهد جهان ما را، نه بر پایۀ نگره های معلوم از جمله بوطیقای ارسطو تحت الشعاع قرار دهد بلکه خود ضوابطی را وضع می کند که شاید در آینده خود نیز بوطیقایی شود برای تجارب این چنینی كه در آن مشارکت تماشاگر یک اصل است و بشود این گونه تاثیر دگرگونه ای را ایجاد کرد که هرگز هم قابل پیش بینی نباشد.

آروند دشت آرای شاید به مرز باورمندی هایی می رسد که در جستجویش بوده است و شاید وصلت با یک زن فرنگی (مارین ون هولک، اهل هلند) او را خیلی زودتر به این مرزهای باورمند رسانده است که در آن بینافرهنگی شدن مسائل می تواند ما را به چالش بکشاند و باورهای تازه ای را در ما ایجاد کند که شاید در این دهکدۀ کوچک جهانی لازم باشد.

در این بازی بی قاعده که در آن درامی شکل نمی گیرد بلکه همه چیز در یک قالب متفاوت تعریف و اجرا خواهد شد و بازیگران انگار یک پرفورمر باشند و برایشان اجرا یا پرفورمنس اصل و اساس باشد. اینها قواعد کار است که در آن زوج هایی در کنار هم می نشینند و پاسخگوی سوالات کارگردان و همسرش خواهند بود و همه به انگلیسی و فارسی صحبت می کنند و ترجمه می شود آنچه گفته اند. بحث اصلی بر سر این است که این زنهای ایرانی چگونه با مردهای خارجی شان آشنا شده اند و چرا و چگونه وصلت کرده اند. حالا با چه مسائل و مشکلاتی روبرو هستند. آیا احساس رضایت و خوشبختی می کنند و به دیگران هم پیشنهاد می کنند دچار چنین وضعیتی بشوند؟! در لابلای این گفته ها، مردم نیز حق مشارکت دارند و البته به جای نقد و نظر و تفسیر کردن بهتر است که فقط پرسشگر باشند.

در نمایش «دربارۀ تصویرت از من تجدید نظر کن»، به دنبال بازنگری در ایجاد ارتباط با دیگران و به ویژه با بیگانگانی است که زبان، دین و فرهنگ متفاوتی دارند. در اینجا زوجهای خارجی با هم وصلت کرده اند و وارد روابطی مشترک با تلفیق فرهنگها شده اند و حالا می خواهند در کنار هم با اتکای به فصلهای مشترک انسانی و به دور از قیل و قال های فرهنگی و تفاوتهایی که منع از ارتباط است، به دنبال بیان یک زندگی بهتر برآمده اند.

این زوجها شامل استوارت دنیسون از انگلیس و آزاده میرزایی، مالته شولتز آلمانی و آروشا بیگی، میخاییل بلوس هلندی و دیبا خاتمی می شوند که هر کدام زندگی متفاوتی را در مسیر ازدواج کردن پشت سر نهاده اند. زوج اول همدیگر را در یک ورک شاپ و بعد اجرای تئاتر یافته اند و بعد از یک سال و نیم نامه نگاری و دور بودن از هم به این نتیجه رسیده اند که می توانند عاشق هم باشند و زیر یک سقف بروند. استوارت و آزاده در هند هم را یافته اند و حالا در ایران با هم زندگی می کنند با آنکه بیشتر مسافرند و از یکجا ماندن گریزانند. آزاده دو بار اقدام کرده از طریق ویزای ازدواج در انگلیس زندگی کند که در هر دو بار نیز رد شده و حالا دیگر اصلا دلش نمی خواهد در آنجا زندگی کند و اگر هم بخواهد به آنجا سفر کند از طریق دیگری غیر از ويزاي ازدواج است. مالته آلمانی و آروشا فارس و هر دو به انگلیسی گپ می زنند و هیچکدام هم زبان دیگری را نیاموخته است و حالا دختری دو ساله دارند که هنوز به زبان نیامده و حرف نمی زند. شاید هم اختلاف زبانها مانعی برای به زبان آمدنش باشد هر چند که بچه هایی تا چهار پنج سالگی نیز زبان باز نمی کنند و بعدها کم کم به حرف می آیند و… اینها با آنکه احساس خوشبختی می کنند اما یکبار مالته عصبانی می شود و سر آروشا داد و بیداد می کند که چرا تو گفته ای بین ما گاهی اختلاف فرهنگی اسباب زحمت و اذیت است و… اینها قصه بهتری دارند و دردشان به دلیل بچه دار بودن باورمندتر است و مساله یشان انسانی و نزدیک به واقعیت است چون زندگی در همین زیر سقف رفتن و داشتن فرزند سمت و سوی درست ترش را خواهد یافت. اما میخاییل و دیبا هنوز زندگی فان و سرگرم کننده ای دارند و با آنکه یکسال است ازدواج کرده اند اما یکی در هلند و دیگری در ایران زندگی می کنند چون مرد به زبان هلندی و زن به زبان فارسی بازیگری را به عنوان حرفه در پیش گرفته اند و البته این دو نیز به انگلیسی با همدیگر اختلاط می کنند. اینها همدیگر را در فیس بوک پیدا کرده اند و بعد از دوستی چند ماهه و بارها چت کردن تصمیم به وصلت گرفته اند که خانوادۀ میخاییل مخالف بوده اند و اما خانوادۀ دیبا موافق بوده اند و بعد از وصلت نیز با جان و دل پذیرای این رابطه هستند. البته خانواده میخاییل بعد از ازدواج کم کم با دیبا کنار آمده اند و از او خوششان آمده است. در عین حال هر دو خوشحال اند و هرازگاهی کنار هم قرار می گیرند و دل خوشند به این زندگی که باید این روزها را پشت سر بگذرانند و شاید روزهای بهتری نیز در پیش باشد.

نغمۀ ثمینی در این پروژه در پردازش دیالوگها نقش داشته است و توانسته قصه ها را در مسیر باورمندانه ای قرار دهد. تکنیک پرسش و پاسخ نیز این روال عادی را بر ما گوشزد می کند با آنکه این فقط یک بازی است و به جز استوارت و آزاده آن دو زوج دیگر بازیگرانی هستند که نقش بازی می کنند و چه بسا قصۀ مالته و آروشا نسبت به آن دوی دیگر گیراتر و دردمندانه تر است چون به اصل زندگی نزدیک تر است اما آنهای دیگر هنوز دچار زندگی واقعی انگار نشده اند و هنوز سرخوشانه دارند با هم رفاقت می کنند. به هر حال این نوع زندگی نیز سخت تر است چون ناآشنایی و فاصله ها بیشتر است که البته اگر برداشته شوند به همان نسبت نیز زندگی زیباتر خواهد شد.

زمانی که نمایش پایان می یابد و بروشورها در اختیار مخاطبان قرار می گیرد همه تازه باورشان می شود که با یک جهان نسبتا ساختگی مواجه شده اند و این یک بازی بوده است و البته زیبایی خود را نیز دارد چون به هر تقدیر باید بدانیم که این گونه هم می شود مواجهه در تئاتر را دگرگون کرد و بنابر قواعد نانوشته نیز صحنه را لبریز از احساسات باورمند کرد.

آروند دشت آراي در ديباچه يك حركت فرهنگي و هنري بين المللي است كه در صورت تداوم به جاهاي خيره كننده اي خواهد رسید هر چند اين مسير چندان هم راحت و دلبخواهي نيست. بنابراين بايد پيامد اين راه را در ديگر آثارش دنبال كرد و هنوز يك تجربه است كه شايد در آن آثار هنوز توليد نشده، بشود تصور كرد به نتيجه اي خواهد رسيد.

 

تمامی حق و حقوق این وب سایت متعلق به آژانس هنری هنردستان می باشد.

or

Log in with your credentials

or    

Forgot your details?