چند سطری دربارۀ نمایش بیگانه
درنگی لاینحل در مکاشفۀ خویشتن

رضا آشفته

هنردستان: رضا آشفته/

بیگانه نمایشی دربارۀ نیست انگاری1 است و ما در آن آدمی را می بینیم که نسبت به همۀ کنش های طبیعی و زمینی بی حس شده است و در بی تفاوتی نسبت به همه چیز زندگی می کند. اگر مسعود دلخواه توانسته یکی از سوبژه (ذهنی)ترین رمانهای جهان را تبدیل به اثری ابژه (عینی) کند بنابراین در این برگرفتن از رمان و تبدیلش به تئاتر موفق می نماید و برای این موفقیت حتمن در برچیدن زائدات و تمرکز بر ایجاز در مسیری باورپذیرانه گام نهاده است. این همان دراماتورژی است که می تواند به کشف قابل اعتنایی از یک متن ادبی و تبدیل آن به درام که کالبد و مدیوم دیگری است راهگشایی کند و ما از اینکه در خلوت بیگانه را بخوانیم، در تالار تئاتر به تماشای این آدمها که پیرامون مورسوی بیگانه زندگی می کنند، بنشینیم.

بیگانۀ آلبر کاموی فرانسوی- الجزایری به لحاظ معنایی برای می کند با افسانۀ سیزیف که متن فلسفی است و کالیگولا که نمایشنامه است. کامو توانسته است در این سه متن یک مفهوم را به انحاء مختلف مورد واکاوی قرار دهد و از آنجا که نیست انگاری امری درونی است بنابراین پرداختن به آن در تئاتر که باید همه چیز را از لفافه بیرون آورد، و در عینی شدن سوژه و ذهنیت ها بکوشد، سخت می نماید.

دلخواه در مدار مخصوصی که در آثار قبلی اش نیز از آن بهره برده است، نمایش اش را سروسامان می دهد. او به شیوۀ سیال ذهن که باز هم ادبی است، در این نمایش استفاده کرده است چنانچه در خانمچه و مهتابی اکبر رادی و دژاووی هارولد پینتر نیز از این شیوه بهره برداری کرده است. او در ابتدا برش های کوتاهی از رویدادهای اصلی را نمایان می سازد که بعدها در درازای اجرا این لحظات کوتاه با طول و تفصیل و شرح ماوقع به تماشا گذاشته می شود و بستر همه چیز ذهن یک شحصیت است که در بیگانه، مورسو در مرکز ثقل رویدادهاست و می تواند خط مشی ذهنی اش بیانگر نوعی تفکر و مواجهۀ تازه باشد که با تابوشکنی اصول و قواعد عرف اجتماع و مذهب، نگاه تازه ای برای بشر گرفتار در چنبرۀ داده های بسیار و بدون استفاده و کارآمد را پیش پایش قرار دهد. البته این نیست انگاری راه به جایی نخواهد برد چنانچه مردم حرکات و سکنات بدون درنگ مورسوی بیچاره را آنقدر زیر سوال می برند که سر آخر در دادگاه محکوم به اعدام می شود و باید که سر از تن اش با گیوتین جدا شود.

دلخواه هم برای این فضای سیال به ناچار دو رویداد اصلی را به موازات هم و در یک مکان واحد که همان دادگاه است، روایت می کند:

1) مرگ مادر و بی تفاوتی حسی مورسو در مراسم تدفین

2) دوستی با ریموند و قتل پسر عرب که برادر دوست دختر ریموند است

دادگاه می تواند قوانین دست و پاگیر و متکی بر تجربۀ بشری باشد که با هیچ نوع نگاه نوین که آن تابوها و مقررات را تاب نمی آورد، کنار نمی آید. اما نظم نوین هم نیازمند رفرم و اصلاحگری است که انسان بتواند در چهارچوب های تازه تر نوع نگاه متناسب با آن را هم فراهم کند. وگرنه تناقضات دست و پاگیر مانع از پیش بردن اهداف زندگانی در این شرایط خواهد شد. موقعیتی که در آن انسان به ناچار خود را سوار بر شرایط و الگوهای تازه خواهد کرد. چنانچه مورسو به دلیل درآمد پایین به ناچار باید مادرش را در سرای سالمندان نگه داری کند اما همسایگان او با این برخورد نوین راحت نیستند در حالیکه خانۀ سالمندان ثمرۀ این شرایط نوین است و در واقع پذیرندگی آن هم به ناچار است وگرنه به لحاظ عاطفی باید که پیوند مادر و فرزند تا لحظۀ مرگ پایدار باشد.

از آن سو جامعه و مردمانش حساس هستند که چگونه است مورسو بر سر تابوت مادرش قهوه می نوشد و سیگار دود می کند و حتا حاضر نیست لحظه ای صورت مادر را برای آخرین بار تماشا کند و فراتر از آن هم اندوهش را با گریستن آشکار نکند. این سنگدلی است چون با حس و حال دیگران همخوانی ندارد.

همین مرد در همان روز خاکسپاری با ماری به آب تنی رفته و در سینما فیلم کمیک دیده و با او همخوابگی کرده است. اینها مواردی است که خلاف عرف و اخلاق به شمار می آید در حالیکه مورسو که نسبت به هر چیزی بی تفاوت است در لذت بردن از مادیات و داشتن لحظه های نشاط برانگیز بسیار کوشاست. اما باز هم بی تفاوتی اش را در مورد هر چیزی خواهیم دید. چنانچه ماری وقتی از او می خواهد ازدواج کنند برای مورسو توفیری نمی کند چون ماری را دوست دارد اما عاشق اش نیست. ریموند وقتی از او می خواهد نامه ای برای دوست دخترش (سمیه) بنویسد که دوباره به سراغش بیاید و آنگاه با او تسویه حساب کند و تف بر صورتش بیندازد، باز هم مورسو بی تفاوت این کار را می کند. با آنکه ریموند به آن دختر بدبین است و همین روال با انتقام جویی برادر دختر عرب ادامه می یابد که با مداخلۀ مورسو و شلیک 4 گلوله او را می کشد!!  انگار این تابو شکنی ها نتیجه اش گناه بزرگ است که به تلافی و تقاص جامعه کنش مند مورسو را به اعدام با گیوتین محکوم می کند با آنکه بسیاری از شواهد و قرائن به خوبی و نیک بودن مورسو معترف است. این اعتراف گویی ها راه به جایی نمی برد چون مورسو در دو وضعیت، ضد بشر بودنش را اثبات کرده است. یکی بی تفاوتی در مرگ مادر و دوم اقدام به مرگ و قتل مرد عرب. بنابراین این گناه را از منظر قاضی و هیات منصفه به نمایندگی از مردمان خواهیم دید. از آن سو نیز بی گناهی اش را اثبات شده می بینیم چون او را به دلیل بی توجهی به مادرش برای رها کردنش در خانۀ سالمندان و بعد هم بی احساسی محض در مراسم سوگواری محکوم به اعدام کرده اند و اصلا توجهی به مرگ تصادفی و سهوی آن مرد عرب به دست مورسو ندارند که دلیل این قتل را آفتاب کنار ساحل می بیند که انگار او را دچار توهم کرده و به نوعی انگار از خودش دفاع کرده باشد. قاضی در صحنه ای از مورسو می پرسد که به خدا اعتقاد داری و پاسخ می گیرد: نه! حتا قاضی توصیه می کند تو بگو به خدا ایمان داری تا از مرگ و اعدام رهایت کنم اما مورسو همچنان صحه بر بی ایمانی اش می گذارد. اما در مواجهه با کشیش که برای طلب آمرزش آمده، مورسو طغیان می کند و کشیش را به باد کتک می گیرد و کشیش هم در برخورد ماموران زندان می خواهد که رهایش بگذارند. انگار کتمان خدا دلیلی بر بی ایمانی محض او نیست. انگار او با انکار همه چیز حتا خدا عصیان خود علیۀ هستی را به تماشا درآورده باشد و شاید این نتیجه فردی نباشد بلکه این کنشی نسبت به این هستی است که در نظم نوین عاری از معنا و خدا شده است و به اجبار هم نمی توان تلقین کرد که همه چیز خلاف آمد آن پیش خواهد رفت.

دلخواه ما را به موقعیتی می برد که حیرتمان را وامی دارد و این ما را متاثر و دگرگون می سازد که نسبت به جهان امروز با تمام کنش مندی های عحیب و غریب و در عین حال واقعی همراه و نه همسو شویم، این تناقضی است که می تواند برایمان لاینحل و حتا پوچ تلقی شود. مگر از معرفت لازم نسبت به هستی برخوردار باشیم و در چاره اندیشی بدیع همچنان در اتکای به ظبیعت ناب ازلی و ابدی بشر سوار بر نازپروردگی های وجودی خویش باشیم که این دیگر معرفت شرق است و میانه ای نیز با عبث نمایی و معناباختگی و حتا اگزیستانسیالیسم ملحد و مرتد فرانسه ندارد!

 

تمامی حق و حقوق این وب سایت متعلق به آژانس هنری هنردستان می باشد.

or

Log in with your credentials

or    

Forgot your details?