نگاهی به «کمدی اکتشافات» نوشته امید طاهری و کار میثم عبدی؛
دماغی گریزنده و این همه

رضا-آشفته رضا آشفته – هنردستان/ کمدی اکتشافات دلالت آشکاری بر فهم و آگاهی بر باد رفته دارد که در شکل دماغ که منبع تیز شامگی است، روشن می شود. انگار در ربودن و گم شدن و فرار دماغ هاست که جامعه نیز مضمحل خواهد شد. این وضعیت که برگرفته از قصۀ گوگول روسی است می تواند ما را متوجۀ صاحبان قدرت کند که در نداشتن شعور و آگاهی از هدایت بسامان جامعه باز خواهند ماند و نتیجه اینکه در صدمین سالگرد استقلال کویلند نمی توان انتظار پیامدهای خوشایندی را داشت چنانچه سران حکومتی از برافراشتن پرچم بازمانده اند. این ناتوانی سران کویلند دلالتی بر همان عدم مدیریت راستین بر جامعه خواهد کرد. به گونه ای این استقلال همراه با ناتوانی نشان از عدم استقلال خواهد کرد چون که استقلال در داشتن توان جمعی نمود عینی خواهد یافت و هر چه از وابستگی ها پرهیز شده باشد این توان نیز جلوۀ حقیقی تری خواهد یافت.

نمایش2

کمدی اکتشافات در نقد قدرت می کوشد و به بیانی ساده از آن می ترسد که با فرار دماغ شهردار که یکی از صاحبان قدرت برای هدایتگری جامعه است، دیگر صاحبان قدرت را بر آن وامی دارد که با برگزاری جلسه ای به دنبال راه نجات باشند که شهردار را از مخمصه برهانند. اما اینان نیز هر یک به نوعی ناتوانند؛ نه توان ارائه ایده را دارند،  نه در انجام آن توانمند خواهد بود و در نتیجه نه تنها شهردار را از مخمصه نمی رهانند که فرار دماغ ها اپیدمی شده و جامعه ی بی شعور ویرانگرایانه تر تداوم خواهد داشت.

اینکه دماغ یک عضو بدنی است، قضیه را کمی پیچیده می کند چون فرارش ناممکن است اما در صورت فرار، آن فضا فانتزی و غیرمتعارف خواهد شد. از سوی دیگر اینکه این حس تلقین می شود که هر که دچار ندانم کاری باشد دماغش خواهد گریخت، القاگری ترس و توهمی هولناک است ضمن آنکه در نبودنش می شود دماغ نداشته دیگران را اسباب خندیدن فرض کرد اما بدن باید که بینی داشته باشد.

دماغ نوعی گروتسک را یادآوری می کند که در آن احتمال تعمیم پذیری اش بسیار است فقط کافی است که هر جامعه ای سیر بی شعوری را پیشه گرداند و اینکه همگان دچارش شوند آنگاه این وضعیت هم مضحک و هم خطرناک است. به گونه ای هم می شود این وضعیت بی شعوری را مسخره کرد و به آن خندید و هم اینکه این ترس و هراس وجود دارد که افراد بی شعور دیگر را در تنگنا قرار دهند و اسباب زحمت و آزارشان را فراهم کنند. چنانچه در کمدی استشمامات نیز چنین وضعیتی نیز علاوه بر شهردار، دیگر سران کویلند مانند قاضی، بازرس و دادستان، پزشک و امثالهم بی شعور شده اند و آنقدر اینان افراط می کنند که یکی دیگر مثل شهردار را که از نداشتن دماغ در سیصد سال گذشته رنج می برد دماغش می پندارند و می خواهند او را به جای دماغ شهردار بچسبانند که این ناممکن است!

نمایش

گروتسک بودن در فرار دماغ که دلیلش نادانی است و نمودش در گریختن دیگر دماغها که دلالت بر فراگیر شدن بی دماغی است، آشکار خواهد شد. ما می هراسیم از اینکه دماغ نداشته باشیم به دلیل بی شعور شدن! فقط کافی است احساس کنیم که دیگر دماغ نداریم چنانچه با ورود هر بیماری ناشناخته و صعب العلاجی چنین حسی عمومی می شود مثلا همه از خوره و جزام یا ایدز و مانند اینها می هراسند! بنابراین این وحشت عمومی است و از آن سو در نمایاندن این نوع بیماری ها و ضعفهای عمومی به ظاهر لبخند و خنده تلخی هم حس می شود که این دو آمیزه ای از هول و لبخد گزنده اند که در واقع در برگیرندۀ همان فضای گروتسک هستند که در واقع این دو کمدی و تراژدی را همراه هم خواهند کرد. به همین دلیل ساده هست که کمدی استشمامات دیگر یک کمدی صرف نیست! بلکه در دام خطر می افتد و این دیگر حالت اندوه را هم بر تماشاگران غالب خواهد کرد و در نتیجه نوعی دیگری از کمدی که در قرن بیستم شاهد آشکار شدنش در بسیاری از متون نمایشی بوده ایم، در این متن هم شاهد چنین شیوه و فضایی خواهیم بود که در واقع هشداری است که به همه آنانی که باید در راس امور قرار بگیرند و اگر نتوانند با شعور و آگاهی انجام وظیفه کنند آنگاه شاهد رویدادهای ناگوار خواهیم بود.

نمایش4

در فضای نمایش بخشی از گروتسک وامدار همین عنصر دماغ است که نوعی تمثیل است برای ایجاد فضا و از سوی دیگر نیز بی شعوری افراد نیز در ابراز گفته ها و پندارها و انجام رفتارها نمایانگر بی شعوری افراد این جامعه مثالی است. مصداق هایی که هر یک به گونه ای به ما هشدار می دهند، این گونه نباشید. بنابراین از برآیند این رویارویی هاست که فضایی خنده دارو هولناک تصور می شود و بعد شکل نمادینی از میدان مبارزه که با کلمۀ دانجر یا خطرناک تشدید می شود و نور سرخی این اشباع شدن از بی شعوری را آشکارتر و بارزتر می گرداند و البته این هم به نفع جامعه انسانی نخواهد بود چون قرار گرفتن در بالاترین حد بی شعوری نوعی هرج و مرج طلبی آشکار را بر روابط اجتماعی تحمیل خواهد ساخت.

آنچه امید طاهری نوشته در اختیار میثم عبدی بوده که بتواند اجرایش را پر و بال بدهد بنابراین به دلیل غیر کمیک شدن لحظاتی از کار بازی ها روال غیر متعارف تری را پیش گرفته اند و البته آنان که درک صحیحی از این دو گانه شدن بازی ها داشته اند، از قدرت بهتری در امر بازی برخوردار شده اند. به همین دلیل بازی گران نقش های کشیش (منوچهر رمضانی)، پزشک ( عباس جمشیدی) و شهردار (امید طاهری) نمود بهتری از یک بازی کمدی- تراژیک را اجرا می کنند و البته دیگران بیشتر بر جنبۀ خندان و کمیک نقش هایشان تاکید می کنند. جواد مولایی کافه چی که نمایانگر فرد باشعور این فضاست بیشتر با خنده ما را مواجه می کند در حالی که او باید در تلقین فضای بدون شعور و ارائه تراژدی بیشتر ما را متوجه می گردانید. همچنین خانم مجری تلویزیونی (نازنین کریمی) که او باید تلاش بیشتری برای این موضوع داشته باشد که ندارد! حتا کسی که دماغش را ازدست داده نیز درنگی دربارۀ وجه تراژیک نقش ندارد بنابراین قابلیت های اجرا در بازی هنوز به وجوه عالی ترش نرسیده است اما در همین مقدار هم اجرا دیده و مسائل و مصائبش به چشم خواهد آمد. به هر تقدیر این گروتسک سازی کار را سخت مب گمد و مسیر صعب العبوری است و کمتر بازیگری می تواند از پس اجرایش به راحتی برآید دلیل عمده نیز غلتیدن در یکی از وجوه تراژدی یا کمدی است در حالیکه هر دو جنبه را باید آشکار گرداند.

در کمدی استشمامات خلاصه نمایی و ایجاز و تکیه بر بازی ها یک اصل است چون در ایجاد گروتسک و انتزاعی شدن فضا خالی شدن صحنه بسیار کمک حال خواهد بود. به همین راحتی می شود وجود چند چهار پایه و نوربندی های مختصر روش مناسبی برای حصول فضای متکی بر بازیگری است که البته اگر همۀ بازیگران به حد اعلای خود برسند آنگاه شاهد یک رویارویی درست برای وقوع وضعیتی بغرنج و هولناک تر خواهیم بود.

 

 

تمامی حق و حقوق این وب سایت متعلق به آژانس هنری هنردستان می باشد.

or

Log in with your credentials

or    

Forgot your details?