دوازده داستان سرگردان

نام کتاب: دوازده داستان سرگردان
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: مهندس رضا موسوی
ناشر: کمال علم

فقط اومدم داستان بخونم

کدام آدم کتابخوانی‌ست که نام کتاب «صد سال تنهایی» و نویسنده‌اش «گابریل گارسیا مارکز» را دست‌کم برای یک بار نشنیده باشد؟ امروز دیگر خیلی‌ها این کتاب مشهور را خوانده‌اند و شاید بهتر بود ما هم برای معرفی اثری از مارکز،ابتدا سراغ رمان بی‌نظیر «صد سال تنهایی» می‌رفتیم تا مجموعه‌یی از داستان‌های پراکنده این نویسنده،و البته همین‌جا این وعده را داشته باشید که «صد سال تنهایی» نیز از گزینه‌های مهم این ستون خواهد بود. با این‌حال،ویژه‌گی قلم و آثار مارکز همین است که هر نوشته‌یی از او، چنان اهمییتی دارد که می‌توان بی‌دلیل و بهانه، هر از گاهی سراغ داستان‌های او رفت و از خوانش چندباره آنها لذت برد.از جمله همین مجموعه‌داستان «دوازده داستان سرگردان» که حاوی بهترین داستان‌های کوتاه این نویسنده کلمبیایی است.داستان‌های این مجموعه طی هژده سال زمان مداوم نوشته شده‌اند و مارکز برای نگارش آنها، عذابی جان‌کاه را تحمل کرده است. جالب این‌که هیچ‌کدام از قصه‌های این کتاب،از ازل به شکل داستان در معنای کلاسیک آن نبوده‌اند، بلکه پنج مورد از آنها یادداشت‌های مطبوعاتی و فیلم‌نامه و یکی هم متنی برای سریال تلویزیونی بوده‌اند.حتا یکی از داستان‌ها،مصاحبه ضبط‌شده‌یی بوده که مارکز برای دوستش نقل کرده و در مطبوعات منتشر شده اما سپس نویسنده آن را از نو بازنویسی کرده و در کتاب جای داده. چنان‌چه گارسیا مارکز در دیباچه‌ی کتاب توضیح می‌دهد، یکی از داستان‌ها به دنبال خوابی که دیده در ذهنش شکل گرفته و روی کاغذ آمده.داستان‌هایی که در «دوازده داستان سرگردان» می‌خوانید،از همان شیوه نویسنده‌گی مارکز موسوم به «ادبیات رِآلیسم جادویی» تبعیت می‌کند و قدرت او را در تخیل‌گرایی،تشریح جزییات و روایت داستان‌هایی تکان‌دهنده با موقعییت‌های عالی و چشم‌گیر به نمایش می‌گذارد، و همین خصیصه‌هاست که آثار او را برای تبدیل به فیلم‌های سینمایی، مناسب جلوه می‌دهد.از داستان‌های همین کتاب،دو داستان «فقط اومدم تلفن بزنم» و «ردِ خونِ تو در برف»، توسط فیلم‌سازان کشور ما برای ساخت فیلم سینمایی اقتباس شده‌اند.داستان‌هایی که مارکز در این کتاب عرضه کرده،جدا از اهمییت ادبی‌شان، به لحاظ موضوع و مضمون نیز قابل‌اعتنا هستند. سوژه داستان‌های او،که اغلب هم از زنده‌گی خود الهام می‌گیرد، مضامین فرهنگی،اعتقادی و با رویکرد امیدبخشی به زنده‌گی را شامل می‌شود،ضمن این‌که داستان‌هاش بر معصومییت بنیادین انسان‌ها تکیه دارند.عده‌یی می‌گویند هیچ‌یک از کتاب‌های مارکز با خوشی به پایان نمی‌رسد اما داستان‌هاش مملو از شوخی‌ها و شادابی عمیقی است که او از زندگی حقیقی انسان‌ها برداشت کرده است. همچنین جلوه‌های زیبای زنده‌گی در نوشته‌های مارکز، ناشی از تجربه‌ی بیست‌ساله او در حرفه روزنامه‌نگاری است.

«گابریل گارسیا مارکز» طی عمر ادبی خود کتاب‌های بسیاری نوشت که اغلب آنها نیز اهمییت و شهرت جهانی کسب کرده‌اند،از جمله «صد سال تنهایی» ـ که در سال 1982 نوبل ادبیات را برای او به ارمغان آورد ـ «پاییز پدرسالار»،«عشق سال‌های وبا» و «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد».او که از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین نویسنده‌گان آمریکای لاتین و معاصر بود،در داستان‌های سرگردان این کتاب همان سبک ادبی خاص خود را پیاده کرده. مارکز در بخشی از ورودی کتاب نیز دلیل نام‌گذاری اثر و این‌که چرا دوازده تا،چرا داستان و چرا سرگردان را به تفصیل شرح داده است.علاوه بر این،روایتی که او از یک روز زنده‌گی‌اش در مقدمه کتاب آورده، بسیار خواندنی و آموزنده است، بخصوص برای علاقه‌مندان به هنر نویسندگی:«صبح زود بیدار می‌شوم،حوالی شش صبح،روزنامه را در بستر می‌خوانم، بلند می‌شوم،در حین گوش‌دادن به موسیقی رادیو،قهوه‌ام را می‌نوشم، و حدود ساعت نُه که بچه‌ها به مدرسه رفته‌اند و خانه از اغیار خالی است، به نوشتن می‌پردازم. بدون هیچ مزاحمی تا ساعت دوونیم که بچه‌ها می‌آیند و خانه را روی سرشان می‌گیرند، می‌نویسم.در تمام طول روز به هیچ تلفنی جواب نمی‌دهم».12 Dastane Sargardan - marquez

دوازده داستان جادویی که در این کتاب خواهید خواند، به ترتیب عبارتند از: سفر به خیر آقای رییس‌جمهوری، قدیسه، هواپیما و زیبا خفته،خودمو برای خواب‌دیدن اجاره می‌دم،فقط اومدم تلفن بزنم، شبح ماه اوت، ماریا دوس‌پراسرس، هفده انگلیسی مسموم، ترامونتانا، تابستان دلپذیر خانم فوربس، نور مثل آبه، ردِ خونِ تو در برف.

مترجم کتاب،داستان‌های حاضر را از متنِ اصلی و زبانِ اسپانیایی به فارسی برگردانده است. بخش کوتاهی از داستان دوازدهم کتاب را بخوانید:
در دست‌شویی نِنا داکونته متوجه لکه‌های خون روی بلوز و دامن خود شد اما اقدامی برای پاک‌کردن آنها نکرد.دستمال آلوده به خون را به سطل زباله انداخت و حلقه‌ی ازدواجش را به دست چپ کرد و انگشت مجروحش را با آب و صابون خوب شست.محل بریده‌گی تقریبن غیرقابل‌رویت بود. به‌رغم این به محض بازگشت به اتومبیل خون‌ریزی دوباره شروع شد. سپس ننا داکونته دستش را با این یقین، که هوای یخ‌بندان مزارع می‌توانست خون‌ریزی را قطع کند،از میان پنجره‌ی اتومبیل بیرون نگاه داشت.کوشش بیهوده دیگری بود اما هنوز آرامش خود را حفظ می‌کرد. با فریبنده‌گی طبیعی خود گفت:«اگه کسی بخواد مارو پیدا کنه،کار خیلی آسونیه.فقط کافیه رد خون منو توی برفا دنبال کنه». (صص 205 و 206)

احمدرضا حجارزاده

۰ دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

 

تمامی حق و حقوق این وب سایت متعلق به آژانس هنری هنردستان می باشد.

or

Log in with your credentials

or    

Forgot your details?