لبخند بی‌لهجه

ام کتاب: لبخند بی‌لهجه
نویسنده: فیروزه جزایری دوما
ترجمه: غلامرضا امامی
ناشر: هرمس
به چی باید بخندیم؟!
 
وقتي در سال‌های گذشته،کتابی از «فيروزه جزايري» با عنوان «عطرِ سنبل،عطرِ كاج» در ايران منتشر شد، بیش‌تر كتاب‌خوان‌هاي حرفه‌یي بخصوص علاقه‌مندان به آثار طنز و هم‌چنین منتقدان و نويسنده‌گان،تصدیق كردند يك نويسنده‌ی هم‌وطنِ توانا و البته شوخ‌طبع،در جايي خیلی دورتر از زادگاهش ـ دقيقن آمريكاـ كشف كرده‌یيم كه درباره‌ی ايران و ايرانيان،ولي متاسفانه براي بي‌گانه‌گان مي‌نويسد و این نظر یک‌جورهایی درست بود. جزايري براي ما معادلِ «جومپا لاهيري» براي هندي‌هاست. هر دو تيزبين، جزیي‌نگر و جسور، با اندک تفاوتی در شیوه‌ی نوشتن. يكي درام مي‌نويسد و جدي،ديگري اجتماعي‌نويس است و طنز. شاید به همین دلیل هم بود که خیلی زود بين هم‌وطنانش محبوب شد.خوش‌شانس بودیم كه مترجم و ناشري به ترجمه و توزيع نوشته‌هاي اين نويسنده اقدام كرد تا ما نیز علاوه بر افتخار و لذتي كه از خوانش آثار او مي‌بريم، به شناختي دقيق‌تر و آشنا از خودمان برسيم.اين دست‌آوردِ ديرهنگام،ارزشي دوجانبه براي ما داشت؛ از سويي توسط يك ايرانيِ علاقه‌مند به وطن و بسیار منصفانه،نقد و بررسي مي‌شديم و از سوي ديگر،كتاب به لحاظ نثر ادبي و سبك نوشتاري،آن‌قدر ارزش داشت كه حتا سخت‌گیرترین خواننده‌گان ادبيات هم ارتباط خوبي با آن گرفتند.نامزدي و دريافت يكي دو جايزه‌ی معتبر خارجي نيز بر صحت اين ادعا مي‌افزود. بنابراین یقین داشته باشید هر كسی از خواندن آن كتاب، خاطره‌ی خوشي براش باقي مانده،از مطالعه‌ی دومين مجموعه‌نوشته فيروزه‌خانمِ جزايري به اسم «لبخندِ بی‌لهجه» نیز سرِ ذوق می‌آید.تا فراموش‌مان نشده، همین‌جا بگوییم از این کتاب چند ترجمه ديگر در بازار موجود است كه البته بهترین ترجمه‌ی آن، همین‌ست كه توسطِ غلامرضا امامي به فارسی برگردانده و در نشر هرمس چاپ شده است.امامي با زباني ساده و روان كتاب را ترجمه كرده،طوري كه به نظر مي‌رسد نويسنده آن را به زمان مادري نوشته.در حالي‌كه چنين نيست و متن اصلي، به زبان انگليسي بوده است.
«لبخند بي‌لهجه» از آن كتاب‌هايي است كه كودكِ نُه تا آدم نود ساله با آن ارتباط خوبي مي‌گيرند و از خواندنش به وجد می‌آیند.در اين مجموعه، بیست‌وهفت خاطره يا شرح سرگذشت از زندگي شخصي فيروزه جزايري جا خوش كرده كه البته همه‌ی آنها هم طنز نيستند.حتا برخي از آنها روايت‌گر موقعيیت‌هايي از زنده‌گي،رفتار و آداب و كردار ايرانيان در غربت هستند كه بسيار تاسف‌برانگيزند و هر خواننده‌ی ايراني با خوانش يكي از آنها،دچار شرم‌ساري و سرخورده‌گي مي‌شود. براي نمونه رجوع كنيد به داستان‌هاي «تاسفي دوباره»، «444 روز»،«روتختي قرمز» و «دعواي قبل از كريسمس» در همين كتاب. باقي داستان‌ها، بازگويي خاطراتي صرفن خنده‌دار و بانمك از زنده‌گي اين خانم خوش‌ذوق و قریحه‌ی ايراني‌ست.«يك خريد به‌يادماندني»،«غذاي مورد علاقه‌ی من»،«فقط موز و ديگر هيچ» و «ساخت ايران» بهترين و سرگرم‌كننده‌ترين قصه‌هاي كتابند كه لبخند را بر لبان‌تان مي‌نشانند.دو داستان انتقادي هم با نام «هشت روز هفته»  و «كنارگذاشتن تلويزيون» در اين مجموعه هست كه باعث مي‌شوند در انتخاب سرگرمي‌ها و محيط آموزشي خود و فرزندان‌تان بيش‌تر دقت كنيد و همين‌طور يك داستان پندآموز كه نه تنها از خواندنش پشيمان نمي‌شويد،که تا دل‌تان بخواهد چيزهاي تازه و مفید ياد مي‌گيريد:«افزودن به ارزش‌ها».bc2610341305cec996ad71f2a5c06d24
با وجود این،«لبخندِ بی‌لهجه»،خوشمزه‌گي و طنازي كتاب نخست نویسنده‌اش را ندارند و با اما و اگر و حرف و حديث‌هايی همراه است. مهم‌ترينش اين‌كه،روي جلد كتاب نوشته شده:«فيروزه دوما» و داخل پرانتز به اين صورت(جزايري) و بدتر از آن،در همان چند صفحه اول و توضيحات شناسنامه مي‌خوانيم:«آمريكاييانِ ايراني‌تبار».اين هر دو اشتباهِ فاحش، نه تنها هويیت نويسنده را خدشه‌دار مي‌کند،كه عِرق و تعصب ملي‌گرايي خواننده را به عنوان هم‌وطنِ نويسنده‌یي در غربت (گيرم خودخواسته يا به اجبار) تحريك مي‌كند. مگر فيروزه جزايري،تنها زنِ مهاجر و نويسنده در خارج از مرزهاي كشور خود است؟ اين‌كه همسرِ خانم جزايري، يك آقاي فرانسوي با نامِ خانواده‌گي «دوما» است،دليل موجهي نيست تا هويیت اصيل اين نويسنده پشت يك نام فرنگي پنهان شود و نام خانواده‌گي حقيقي‌اش برود داخل پرانتز. علاوه بر اين،آيا فيروزه جزايري،حالا ديگر آن‌قدر آمريكايي محسوب مي‌شود كه بايد او را يك آمريكايي ايراني‌تبار قلمداد كنيم؟ آيا بهتر نبود به جاي اين عنوانِ تحقيرآميز،تركيبِ «ايرانيانِ مقيمِ آمريكا» به کار برده مي‌شد تا هم مقام و حرمت ملي‌مان را حفظ كرده باشيم و هم بي‌خود و بي‌جهت، به كسي كه آن‌قدر در نوشته‌هاش حسِ وطن‌دوستي و علاقه‌مندي به زندگي و فرهنگ ايراني موج مي‌زند،اَنگ آمريكايي‌بودن نزنيم؟
از ميانِ بیست‌وهفت ماجرايي كه به روايت فيروزه جزايري مي‌خوانيم،چند تا از آنها فاقد جذابییت‌های روایی و محتوایی هستند و مي‌شد به ساده‌گي آنها را از اين مجموعه كنار گذاشت.از جمله «پوشش ويكتوريا»، «سيدعبدالله جزايري»،«تاسفي دوباره» و «آقاي سيب‌زميني» که بيش‌تر از داستان کوتاه، به مقاله و سخنراني يا حتا نقل خاطره‌یی مستند و اجتماعي شبيه است.ضمن آن‌كه بارِ طنز در اين فصل‌ها،كم‌تر از باقي بخش‌هاست و يك‌دستي و هم‌گوني داستان‌ها را بر هم مي‌زند.در قياس با آثار خارجي،داستان‌هاي نام‌برده، به حال و هواي مجموعه‌مقالات طنزِ نويسنده‌ی فقيد آلماني «كورت ونه‌گوت» در كتاب «مرد بي‌وطن» مي‌مانَد.البته اين رويداد در معدود داستان‌هاي ديگر کتاب نظير «هشت روز هفته» و «افزودن به ارزش‌ها» نيز مشهود است، با اين فرق كه،آنجا بازگويي خاطره‌ها و نوعِ خاطره‌یي كه روايت مي‌شود،آن‌قدر آموزنده،كاربردي، جذاب و آميخته با پرداخت داستاني است كه خواننده نه تنها از خواندن‌شان خسته نمي‌شود،كه آنها را به عنوان نمونه‌هايي از بهترين نوشته‌هايي كه در طول عمر خوانده، براي هميشه به خاطر مي‌سپارد.حال آن‌كه در ساير فصل‌ها، داستان‌ها عكسِ آن موارد عمل مي‌كنند.داستان‌ها فقط داستانند و نه هيچ چيز ديگر و به شكلي كلاسيك، بُرشي از زنده‌گي خانواده‌یي ايراني را باز مي‌گويند اما در «لبخند بي‌لهجه» محتواي داستان‌ها اهميیت فوق‌العاده‌یي دارند و به راستی بايد از اين كتاب كم‌حجم، به‌عنوان يك طنز اجتماعي ناب و خلاقانه ياد كرد. موضوع‌هایی كه جزايري از بين بي‌شمار اتفاق‌هایِ زنده‌گي آمريكايي‌اش براي نوشتن برگزیده، بهترين الگوهاي زنده‌گي براي هر خواننده‌یي است. جزايري موضوع‌های کتاب را به سه شاخه تقسيم‌بندي كرده؛ تشريح وضعيیتِ خصوصي خانواده‌ی فيروزه از آغاز،رویدادها و فرهنگ عمومي مردم ايران، شيوه‌ی زندگي و روابط مهاجران ايراني و آمريكايي در آن قاره.او سعي داشته به اين قصه‌ها، پِي‌رنگِ طنز ببخشد که در تحقق اين هدف،خوب عمل كرده. با این همه،وقتي کتاب را مي‌خوانيم،گرچه به موقعيیت‌ها،رفتار و گفتار شخصيیت‌ها مي‌خنديم اما حسی اندوه‌بار و دردناكي از يك تجربه‌ی آشنا در ذهن ما شكل مي‌گيرد كه سبب می‌شود نوک پیکان نيش و كنايه‌هاي كتاب را به خودمان بگيريم.حتا اين پرسش براي مخاطب پيش خواهد آمد كه واقعن داريم به چي مي‌خنديم؟ به خودمان؟ مگر از آدم‌هاي توي كتاب، همان كارهايي سر نمي‌زند كه خود ما بارها مرتكب شده‌یيم؟ آيا پدرِ فيروزه، شما را ياد كسي نمي‌اندازد؟ پس آن‌چه در اين بازنمايي حقيقيِ تصوير خودمان، ما را به خنده مي‌اندازد، چیست؟ اين همان جادوي قلم شيرين جزايري است كه صراحت در كلامش، نه تنها باعث رنجش و آزار نمي‌شود،كه به دل هم مي‌نشيند اين انتقادهاي بجا، سازنده و آگاهانه.
«لبخند بي‌لهجه» معادل دو كتاب «دايي‌جان ناپلئون» و «خانواده‌ی نيك‌اختر» (نوشته‌ی ايرج پزشك‌زاد) هم هست كه آنجا نیز در فضايي نقادانه،روزمره‌گي‌هاي عاميانه ايراني‌جماعت،عيان مي‌شد و هرچند سبب خنده بود، تصويری كريه از خودمان رو مي‌كرد كه در شرايط عادي، به‌سختي تاب تحملِ ديدنش را داريم. جاي خوش‌بختي‌ست نويسنده‌ی «لبخند بي‌لهجه»، جانب عدالت را نگه داشته و يك‌طرفه به قاضي نرفته. جزايري در حالي‌كه يك سوزن به ما و خودش مي‌زند، يك جوالدوز هم حواله‌ ديگران مي‌كند تا ايراني‌ها به وجودي سراسر بدي، شَر و رفتاري آكنده از عجايب باورنكردني متهم نشوند.از اين منظر،گاهي فضاي بيش از حد آزادِ جامعه‌ آمريكا و اروپا در داستان‌هاي جزايري، نقد و حتا به سخره گرفته مي‌شوند يا دست‌كم چون در فرهنگِ ما نمي‌گنجد، براي ما قابل‌درك نيست. پس زنده‌باد خودمان.در اين ميان، چه باك كه اين «زنده‌باد» سَردادن، به قيمتِ سُرخوردنمان روي پوست موز و سرشكسته‌گي برامان تمام مي‌شود؟ لبخند بي‌لهجه دقيقن كاركرد و تاثير پوست موز را دارد.كتاب را برمي‌داريم و شروع مي‌كنيم به خواندن (پامان را مي‌گذاريم روي پوست موز)، در طولِ مطالعه‌ی كتاب، مدام شرمنده و خجالت‌زده مي‌شويم از رفتار ديگران،كه انگار آنها نيز خودمان هستيم (زمين مي‌خوريم و دردمان مي‌آيد) اما به روي خودمان نمي‌آوريم و مي‌گوييم اينها فقط چند داستان، محضِ خنده و سرگرمي است،نه، ما اين‌طور نيستيم (فورن از جا مي‌پريم و هم‌راه با ديگران به زمين‌خوردن‌مان مي‌خنديم، يا وانمود مي‌كنيم اتفاقي نيفتاده). با اين‌وجود، چيزي كه در هر سطر و واژه‌ی كتاب به خود گوش‌زد مي‌كنيم،اين‌ست كه خب بله، من هم يك ايراني‌ام.اصلن اين خودِ منم. من هم اين تجربه‌ها را داشته‌ام،فقط نخواسته‌ام به خاطر بياورم. من هم اين گِله‌ها را دارم اما جرات به زبان‌آوردن ندارم و چه خوب كه حالا يك نفر اين جسارت و شجاعت را پيدا كرده تا ما و جامعه‌مان را، بي‌قصد و غرض نقد كند تا دست‌مان بی‌آد هر آن‌چه بر ما مي‌رود،از ماست كه بر ماست. براي نمونه نگاه كنيد به يكي از بهترين داستان‌هاي كتاب،«هشت روز هفته»، كه چگونه سيستم آموزشي در مدارس ايران را،البته با قلم طنز، به باد اتنقاد (و نه استهزا) مي‌گيرد و نشان‌مان مي‌دهد چرا دانش‌آموزان ايراني، با جان و دل در كلاس درس حاضر نمي‌شوند و از رفتن به مدرسه و انجام تكاليف‌شان گريزانند، يا همين‌طور در داستان «444 روز»،آن‌چه از ساكنان سرزمين كهن ايران عرضه مي‌شود، تصويري كينه‌توزانه و نفرت‌انگيز در برخورد با گروگان‌هاي آمريكايي است،در حالي‌كه «كاترين كوب» به عنوان يك نمونه و نماينده از گروگان‌ها و ملت آمريكا، انساني مهرطلب، شريف و دوست‌داشتني توصيف شده كه حتا برخوردهاي بدِ گروگان‌گيران را بازگو نمي‌كند و از آنها با عبارت‌های دوست، مهمان‌نواز و مهربان ياد مي‌كند.در نتيجه،انتشار و خواندن كتاب‌هايي چون لبخند بي‌لهجه، مثل آژير خطري است كه هشدار مي‌دهد ايران،گرچه به تعبير جزايري و نقل قول از برخي باستان‌شناسان، بخشي از بهشت برين است، و همه‌ی ما خوب مي‌دانيم كه چه تاريخ و تمدن غني و باارزشي پشت سر داريم اما سال‌هاست از مشكلي به نام كم‌بود يا نبودِ فرهنگ رنج مي‌بريم. ضعف و فقر فرهنگي در جامعه‌ی ما،ريشه‌ی همه‌ی مشكلات،دعواها،درگيري‌ها و بدبيني‌هاست. باور نمي‌كنيد؟ پس دست به كار بشويد و «لبخند بي‌لهجه» را بخوانيد تا بدانيد چه کسی هستيد و چرا گاهي از ساده‌ترين رفتارهاي خودتان متعجب مي‌شويد و به خنده مي‌افتيد. پاسخ همه‌ی اين چراها در يك جمله‌ی همين كتاب نهفته است. صفحه‌ی 222 را باز كنيد.در داستان «444روز» مي‌خوانيد:«نفرت مثل زباله است و هيچ‌وقت نبايد انتخاب شود».
 
حيف كه ما خيلي وقت است اين زباله را انتخاب كرده‌ايم. نكرده‌ايم؟
 
احمدرضا حجارزاده
۰ دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

 

تمامی حق و حقوق این وب سایت متعلق به آژانس هنری هنردستان می باشد.

or

Log in with your credentials

or    

Forgot your details?