من تا صبح بیدارم

نام کتاب: من تا صبح بیدارم
نویسنده: جعفر مدرس‌صادقی
ناشر: مرکز

من پسرِ خیلی خوبی بودم

«جعفر مدرس‌صادقی» امروز بی‌شک از مهم‌ترین داستان‌نویس‌های معاصر ایران است.رمانِ «گاو خونیِ» او هنوز هر چند وقت یک‌بار تجدید چاپ می‌شود و عجیب آن‌که تا تیراژ آخر، به فروش می‌رود.در خصوص اهمییت این رمان،همین‌قدر باید گفت که «گاوخونی»، برنده‌ی جایزه‌ی بیست سال ادبیات داستانی بوده و در آمریکا هم ترجمه و منتشر شده است.همچنین بر اساس این رمان،«بهروز افخمی» یک فیلم بلند سینمایی ساخت که البته اثر چندان چشم‌گیری از کار درنیامد و اعتراض نویسنده قصه را هم در پی داشت.از اصلی‌ترین ویژه‌گی‌های آثار مدرس‌صادقی،همین تصویری‌بودن کارهای اوست.خواننده در نوشته‌های او با توصیف‌هایی به شدت زنده و روشن مواجه می‌شود،تا جایی که گویی آنچه را می‌خواند،در پیشِ رو می‌بیند.آدم‌های نوشته‌های این نویسنده اصفهانی، بسیار ملموس و قابل‌درکند. با این‌که او به‌طور معمول در آغازِ بیش‌تر کتاب‌هاش این جمله‌ی توضیحی را می‌آورَد که: ـ برای مثال ـ«این یک داستانِ عاشقانه است و هیچ پیام پنهانی در پسِ آن و در لابه‌لای سطرهای آن وجود ندارد. جمله به جمله‌ی این داستان از صافیِ ذهنِ آدم‌های آن می‌گذرد و از زاویه‌ی دیدِ آنها روایت می‌شود و همه‌ی این داستان چیزی نیست به جز مجموعه‌یی از گفته‌ها، دیده‌ها و شنیده‌ها و تصوراتِ ذهنیِ آدم‌های آن از هم‌دیگر و از جهان و هرگونه شباهتی میانِ اسم این آدم‌ها و خود آنها با اسم آدم‌های واقعی با خودِ آنها کاملن تصادفی و ناشی از تلاشِ نویسنده است در جهتِ راست‌نمودنِ یک واقعییتِ ساختگی».dc0b07412af8ce4ed0ecd17f4e00439b

رمانِ «من تا صبح بیدارم» که از بهترین و خواندنی‌ترین نوشته‌های اوست نیز از این قاعده مستثنی نیست. مدرس‌صادقی در این داستانِ سرراست از همان شیوه و الگوهای پیش‌تر امتحان پس‌داده بهره برده، با همان نوعِ نگارشِ خاص خود و نگاهِ ویژه‌اش به گذشته و آینده و آدم‌ها. ماجرای کتاب درباره‌ی جوان دانش‌جویی است در زمانِ پیش از انقلاب،که همه او را به نامِ «سِیِد» می‌شناسند و تا پایانِ داستان هم نمی‌فهمیم نامِ واقعی او چیست. سید روزی بر اثر تصادفی، ناخواسته از دانش‌گاه اخراج می‌شود و به اتاقِ کوچکِ دانشجویی‌ش پناه می‌بَرد.راویِ قصه خودِ اوست و موضوع را خیلی خوب و درست تعریف می‌کند.گرچه به‌خاطرِ اطلاعاتی که از شاهدهایِ دیگرِ رفتار و زندگیِ او می‌دهد و هر از گاهی به گذشته و پیش‌آمدهای نه چندانِ ناخوشایندِ سرنوشتش سَرک می‌کِشد، چنین به نظر می‌رسد که نمی‌توان خیلی به حرف‌های او اعتماد کرد،زیرا اعتراف‌های او با آنچه از قولِ دیگران بازگو می‌کند،در تناقض است. با این‌حال،در بخش‌هایی که خواننده یقین دارد آنچه می‌خواند،عینِ حقیقت است،دلسوزی و ترحم نسبت به حال و روزِ سید، یقه‌ش را می‌چسبد. مثل جایی که خاطره‌ی مرگِ مادرش را برای مریم باز می‌گوید.در حقیقت از روحیه و گفته‌های او چنین برمی‌آید که سید پسرِ خیلی خوبی است،خودش هم چندبار به این نکته اشاره می‌کند:«من پسرِ خیلی خوبی بودم.زیادی خوب بودم.اگر خوب‌بودن به این معنی باشد که بی‌سر و صدا کارِ خودت را بکنی و کاری به کار کسی نداشته باشی و آزارت به مورچه‌یی هم نرسد، می‌توانم با خیالِ راحت بگویم که تا آن لحظه هیچ آدمی به خوبیِ من پیدا نمی‌شد». (ص 8)

از این منظر سرشت و سرنوشتِ سید به روزگار و رویدادهای زندگی «هولدنِ کالیفیلد» (شخصییت اصلی رمانِ «ناتور دشت»، نوشته «جی.دی.سالینجر» فقید) بی‌شباهت نیست.رفتارِ آشوب‌زده و دردسرسازِ آنها، نه از رویِ شرارت و مردم‌آزاری،که در حقیقت از سرِ تنهایی و ناچاری است.حتا دو هم‌خانه‌ی او،«همایون» و «سیروس»،آدم‌هایی کودن و بی‌خاصیتند که نه تنها او را نمی‌فهمند و کمکی به او نمی‌کنند،که علیه او نیز شهادت می‌دهند و براش مشکل‌تراشی می‌کنند تا از شرِ او خلاص بشوند. سید نیز نه با کسی حرف می‌زند، نه موردِ حمایت و توجه کسی است، نه دوستِ هم‌دل و هم‌رازی دارد و نه دل‌خوشی و سرگرمی خاصی. بنابراین هیچ‌چیز در زندگی برای او اهمییت و معنا و مفهومی ندارد. شاید به همین دلیل است که وقتی در ماجرای کتک‌کاریِ دانش‌گاه، شخصِ ناشناسی به نفعِ او شهادت می‌دهد،او به رییسِ دانش‌گاه اعلام می‌کند که او هیچ دوستی ندارد و می‌زند زیرِ گریه. با این همه، به تدریج رفتارهای ناخواسته‌یی از او سر می‌زند که از جانبِ دیگران، به روحیه‌ی اغتشاش‌گری و آنارشیستی تعبیر می‌شود. جوانی که ابتدای داستان می‌گوید «من از بچه‌گی هیچ‌وقت اهلِ دعوا نبودم»،در انتهای قصه اعتراف می‌کند «به هیچ قیمتی نمی‌خواستم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر باشم، فقط با همه دعوا داشتم» اما خواننده‌ی آگاه،اگر اندیشه و سوابقِ سید را خوب به خاطر بسپارد،در نهایت حق می‌دهد چنین رفتاری از او سر بزند. با این‌که خودِ سید نیز انگار تحتِ شکنجه و فشاری که در زندان تحمل کرده، نظر و نگاهش به دنیا تغییر کرده و تصمیم دارد دوباره پسرِ خوبی بشود؛ همان‌طور که پدرش و جامعه از او انتظار دارند. نکته‌ی بامزه آن‌که در سطرهای پایانیِ قصه،او از کِش‌آمدنِ زمان کلافه می‌شود و دوباره شروع به اعتراض می‌کند:«یعنی چی که شب صبح نمی‌شود؟ شبانه‌روز هم شبانه‌روز قدیم. هرچه زودتر باید فکری هم به حالِ شبانه‌روز بکنیم».

اگر از علاقه‌مندها و خواننده‌های آثار مدرس‌صادقی هستید و رمانِ «من تا صبح بیدارم» را نخوانده‌اید، مطالعه‌ی این کتاب را به شما توصیه می‌کنیم.اگر هم تا امروز چیزی از این نویسنده حرفه‌یی ایران نخوانده‌یید، بهتر است دست به کار شوید و همه‌ی نوشته‌هاش را بخوانید،از جمله «گاو خونی»،«توپِ شبانه»،«کله‍‌ی اسب»،«بیژن و منیژه»،«آب و خاک» و …
متن زیر بخشِ کوتاهی از کتاب «من تا صبح بیدارم» است.

همان‌طور که داشتم به بازی آن دو تا نگاه می‌کردم، به این فکر افتادم که واقعن چرا عادت کرده‌ییم که دستِ تصادف را دستِ کم بگیریم و باور نمی‌کنیم که گاهی وقت‌ها چیزی که دربه‌در دنبالش می‌گردیم و خیال نمی‌کنیم که به این زودی‌ها به چنگش بیاوریم، بدون این‌که هیچ زحمتی بکشیم، درست جلوی چشم‌مان سبز می‌شود. و آن‌وقت،اگر اعتقادی به تصادف نداشته باشیم، شاید از کنارِ آن چیزی که این همه وقت به دنبالش می‌گشته‌ایم عبور کنیم و نبینیم که چی از کنارمان گذشت و آن‌وقت باز هم سال‌های سال به دنبالش بگردیم و به زمین و زمان دشنام بدهیم که پس چرا پیدایش نمی‌کنیم. مثلن وقتی که قهرمان یک داستان یا یک فیلم بعد از سال‌ها که معشوقه‌اش را گم کرده است و دیگر هیچ امیدی به پیداکردنش ندارد در یک جزیره‌ی دورافتاده یا توی یک پیاده‌روی شلوغ پررفت‌وآمد ناگهان او را دوباره می‌بیند، من خودم اولین کسی هستم که باور نمی‌کنم و به ریش این نویسنده و کارگردانی که همه‌چی را با تُف تصادف به‌هم می‌چسباند می‌خندم». (ص 54)

احمدرضا حجارزاده

۰ دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

 

تمامی حق و حقوق این وب سایت متعلق به آژانس هنری هنردستان می باشد.

or

Log in with your credentials

or    

Forgot your details?