یادداشت هنرمندان نمایشگاه نقاشی «آن‌جا درختی بود» در باغ‌موزه قصر

لینک کوتاه :

به اشتراک بگذارید:

۵/۵ - (۲ امتیاز)

نگاه‌کردن برای کشف احساسات عمیق

نمایشگاه گروهی هنرهای تجسمی، با عنوان «آن‌جا درختی بود» به تازگی در باغ‌موزه قصر برپا شده بود که بیش از ۹۰ هنرمند عرصه تجسمی، آثار خود را در این نمایشگاه، به معرض نمایش گذاشتند. در نمایشگاه نام‌بُرده که به همت گروه هنری «ژامک» و با مدیریت لیلا زمانی برگزار شد، ۹۱ هنرمند و ۱۸ تن از اساتید مطرح و پیشکسوت هنرهای تجسمی، روایتی بصری از نگاه مفهومی به درخت را برای بازدید عموم روی دیوار فرستادند.«سمیرا حشمی‌پور»،«مرضیه حسینی»،«طاهره نقدی» و «مرضیه غیاثوند»، چند تن از هنرمندان حاضر در این نمایشگاه هستند. این بانوان هنرمند، به بهانه شرکت در نمایشگاه «آن‌جا درختی بود»، یادداشت‌های کوتاهی در اختیار ما قرار داده‌اند که می‌خوانید.

ـ ـ ـ

سمیرا حشمی‌پور؛ تجربه ذهنی از جهان درونی

سمیرا حشمی‌پور؛ هنرمند نقاش

برای من خلق‌کردن نوعی گفت‌وگو با ناشناخته‌هاست. هر اثر از جایی شروع می‌شود که هنوز نمی‌دانم قرار است به کجا برسد! شاید مهم‌ترین بخش کار، همین ندانستن باشد؛ این‌که اجازه بدهم اثر در جریان شکل‌گیری، بخشی از مسیر خود را به من نشان بدهد. به همین دلیل هنر را بیش‌تر از آن‌که نتیجه بدانم، یک فرآیند می‌دانم؛ فرآیندی که در آن هم اثر تغییر می‌کند و هم هنرمند.

در میان شاخه‌های مختلف هنر، هنرهای تجسمی برای من جایگاه متفاوتی دارد، شاید به این دلیل که بیش از آن‌که چیزی را توضیح بدهد، آن را در برابر چشم قرار می‌دهد. تصویر می‌تواند بیش از زبان اتفاق بیفتد. می‌توانم یک نقاشی را ببینم، چیزی در آن احساس کنم و هنوز نتوانم نامی برای آن پیدا کنم. همین فاصله میان دیدن و فهمیدن، یکی از جذاب‌ترین تجربه‌های من در مواجهه با هنرهای تجسمی است. نقاشی و تصویرسازی برای من فقط انتقال یک تصویر به سطح بوم یا مقوا نیست. اتفاق اصلی جایی رخ می‌دهد که واقعیت از نو سازمان پیدا می‌کند. هنرمند می‌تواند یک چهره را بشکند، یک فضای آشنا را جابه‌جا کند، نسبت میان رنگ‌ها را برهم بزند یا بخشی از تصویر را حذف کند و با این تغییر واقعیتی تازه بسازد. آن‌چه بیش از همه در نقاشی مرا جذب می‌کند، رابطه میان «آن‌چه هست» و آن‌چه «دیده می‌شود» است. یک درخت در جهان بیرون یک درخت است اما در نقاشی می‌تواند به خاطره‌ای، نشانه‌ای، ریتمی از خطوط یا حتی لکه‌ای از رنگ تبدیل بشود.

این اثر برای من بیش‌تر از این‌که روایت یک اتفاق مشخص باشد، روایت یک فضای ذهنی‌ست؛ فضایی که در آن آدم، طبیعت، حیوان، اشیا و خاطره، مرز مشخصی با هم ندارند و مدام وارد محدوده همدیگر می‌شوند. سعی کردم به جای این‌که یک صحنه واقعی را همان‌طور که دیده می‌شود روی بوم بیاورم، چیزی را بسازم که بیش‌تر شبیه به تجربه ذهنی من از جهان باشد؛ جهانی که همیشه مرتب و قابل تفکیک نیست.

در مرکز اثر، آن فرم گیاهی بزرگ، آن درخت برایم اهمیت زیادی دارد. این‌جا فقط یک عنصر طبیعی نیست، انگار از دل تصویر رشد و همه‌چیز را به خود وصل کرده است. هم‌زمان می‌تواند نشانه زندگی، رشد، ریشه‌داشتن و ادامه‌یافتن باشد. چیزی که در ساخت این اثر برایم مهم بوده، شکستن فرم‌ها و کنار هم گذاشتن زاویه‌های مختلف است. من نمی‌خواستم همه‌چیز فقط از یک نقطه دیده بشود.

در نهایت این اثر را بیش‌تر شبیه یک «جهان درونی» می‌بینم؛ جایی که انسان تنها نیست و با طبیعت، حیوانات، اشیا و خاطراتش در هم تنیده شده است. شاید بیننده‌ای هم بتواند از بین این فرم‌ها، داستان خودش را پیدا کند. برای من، ارزش اثر دقیقاً همین‌جاست؛ این‌که قرار نیست همه‌چیز را به جای مخاطب توضیح بدهد. بخشی از تصویر روی بوم ساخته شده و بخش دیگر، در ذهن کسی شکل می‌گیرد که روبه‌روی آن ایستاده و نگاهش می‌کند.

اثر سمیرا حشمی‌پور

ـ ـ ـ

مرضیه حسینی؛ تنیدگی انسان و طبیعت

مرضیه حسینی؛ هنرمند نقاش

تابلو «ریشه‌های آسمان»، تصویری نمادین از پیوند میان زمین و آسمان، گذشته و آینده و ریشه و رهایی است. درخت مرکزی، همچون محور هستی، ریشه‌های خود را در تاریکی گسترش می‌دهد و شاخه‌هایش را به سوی نور و آسمان می‌فرستد. در این تابلو، گل‌ها نشانه شکوفایی و تولد دوباره‌اند و پرندگان، میل به آزادی و عبور از مرزهای زمینی را به تصویر می‌کشند. تضاد میان سیاهی و طلایی، گفت‌وگویی میان تاریکی و نور، ناشناخته و آگاهی ایجاد می‌کند، گویی زندگی، درخشش خود را درست از دل تاریکی پیدا می‌کند.

ریشه‌های آسمان؛ اثر مرضیه حسینی

تابلو «آن‌سوی چهره» تلاشی است برای عبور از ظاهر و رسیدن به لایه‌های پنهان انسان؛ جایی که چهره دیگر تنها نشانه‌ای از هویت نیست، بلکه دریچه‌ای به احساسات، خاطرات و جهان درونی اوست. در این اثر، چهره‌ها در میان برگ‌ها و خطوط گیاهی محو و آشکار می‌شوند، گویی انسان و طبیعت در یکدیگر تنیده شده‌اند و دیگر نمی‌توان مرز مشخصی میان آن‌ها کشید. چشم‌ها نیمه‌پنهانند و نگاه‌ها کامل دیده نمی‌شوند. این پنهان‌ماندن، مخاطب را به جست‌وجوی چیزی فراتر از آن‌چه دیده می‌شود، دعوت می‌کند. رنگ‌های عمیق آبی و سبز در کنار طلایی، تضادی میان سکوت و زندگی، تاریکی و روشنایی ایجاد کرده‌اند. خطوط پیچان و تکرارشونده نیز همچون مسیرهای ذهن و رگ‌های زندگی، در سراسر اثر جریان دارند. اثر «آن‌سوی چهره»، درباره چیزی است که دیده نمی‌شود؛ درباره هویتی که پشت ظاهر پنهان است و احساسی که تنها با نگاه‌کردنِ عمیق‌تر می‌توان آن را کشف کرد.

آن‌سوی چهره؛ اثر مرضیه حسینی

ـ ـ ـ

طاهره نقدی؛ من به چشم خود دیدم …

طاهره نقدی؛ هنرمند نقاش

من به چشم خود دیدم، شاخه بوسه می‌زند بر آسمان و جوانه‌هایش رقص‌کنان بالنده و شیدا می‌شوند.

من به چشم خود دیدم، پرنده شعر می‌سراید و تاک، یاقوت می‌زاید. شاخسار پیر لبخندی از سر رضایت می‌زند و چشمانش را به روی تارهای آهنین تنیده بر پیکرش می‌بندد، انگار می‌کند آدمیزاد زخمی بر تنش نزده و آن گره‌های فولادی جزیی از خودش هستند.

من به چشم خود دیدم، آسمان دل‌تنگ بهار می‌شود، هوای نم‌خورده و پرطراوت سحر را آرزو می‌کند و دلش برای شکوفه‌ها و جوانه‌ها پر می‌کشد.

من به چشم خود دیدم، آن‌گاه که ما خواب را میهمان خانه‌های‌مان می‌کنیم، آسمان تن رنجور ماه را به دوش می‌کشد و سیاهی را به سپیدی می‌دوزد تا بتواند خورشید را به آغوش بکشد.

آن‌جا که قاصدک‌ها خود را به ابرها می‌رساندند، من به چشم خود دیدم، آرزوهای زمینیان را تک به تک به ابرها گره می‌زدند تا باران آمین بر زمین ببارد.

من به چشم خود دیدم فلک می‌چرخد و می‌چرخد، آفتاب تموز حکمرانی می‌کند و رنگ و طعم را به وفور بر زمین فرش می‌کند، پیر فلک پروانه‌ها را بر سرانگشتان چمن می‌دوزد و دنیا را سبز می‌کند و دل‌ها را گرم.

من به چشم خود دیدم پاییز آرام و بی‌سر و صدا خودش را می‌رساند و موهایش را می‌بافد و فنجانی عشق دم می‌کند، آفتاب را به سنجاق سرش گره می‌زند و روی ناخن‌هایش حنا می‌گذارد، با خود می‌گوید باران هنوز عاشق رنگ نارنجی‌ست. پاییز در انتظار باران می‌رقصد و می‌رقصد، او هنوز دل در گرو باران دارد.

من با جانم دیدم صلح میان پاییز و زمین جوانه‌های نامیرایی‌ست که عاشقانه در دل زندگی، در میان برگ‌های زرین آرام می‌گیرند.

من با چشم خود دیدم پاییز انارها را لب پنجره می‌چیند و آفتاب را بالای مهمان‌خانه جا می‌دهد، انجیرها را ریسه می‌کند و میهمان گل‌سرخی‌های مادربزرگ می‌کند و سیب را به تماشای زمین زرگون دعوت می‌کند. من هم دارچین را غرق در عشق چای می‌کنم و ثابت می‌کنم خزان، دروغ محض است، خزانی نیست وقتی گیسوان شب، هلال لبخند آسمان را می‌بوسد و نم‌نم باران را قوت قلب ما می‌کند. خزانی نیست وقتی در چرخش روزگار بهار می‌آید، پرنده شاعر می‌شود، تابستان می‌رود، یاقوت‌ها شراب ناب می‌شوند، پاییز عاشق می‌شود، رویا عافیت می‌بافد و در امتدادش زمستان معجزه را رؤیت می‌کند.

اثر طاهره نقدی

ـ ـ ـ

مرضیه غیاثوند؛ همه‌ی ما رهگذریم

در این جنگل، همه رهگذریم؛

می‌آییم، لحظه‌ای در میان درختانِ زندگی قدم می‌زنیم و دوباره عبور می‌کنیم…

اما او، زنی‌ست که تنها می‌رود؛

آرام و بی‌صدا، میان سایه‌های جنگل

بی‌آن‌که بداند پشت سرش چه مانده

و بی‌آن‌که از انتهای مسیر بترسد.

شاید همه‌ی ما رهگذریم

اما بعضی‌ها یاد گرفته‌اند

تنهاییِ راه را بپذیرند

و تا انتها، خودشان را گم نکنند.

اثر مرضیه غیاثوند