علیه فراموشیِ چیزهایی که دوست داشتیم
نمایشگاه گروهی هنرهای تجسمی «آنجا درختی بود» از روز پنجشنبه ۱۲ شهریورماه در باغموزه قصر آغاز به کار کرد و بیش از ۹۰ هنرمند عرصه تجسمی، آثار خود را در معرض نمایش گذاشتند. در این نمایشگاه نقاشی، که به همت گروه هنری «ژامک» و با مدیریت لیلا زمانی برگزار شده، هنرمندان تجسمی روایتی بصری از نگاه مفهومی به درخت را در معرض دید عموم گذاشتند. عاطفه کیانفر، یکی از هنرمندانی است که در این نمایشگاه حضور دارد. این بانوی هنرمند، به بهانه برپایی نمایشگاه «آنجا درختی بود»، یادداشتی در اختیار ما قرار داده که میخوانید.
ـ ـ ـ

همیشه فکر کردهام نقاشیکردن، نوعی مکثکردن است؛ مکثی کوتاه در دنیایی که همهچیز در آن با سرعت از کنارمان عبور میکند. شاید برای همین است که هر وقت مقابل بوم نقاشی میایستم، دلم میخواهد چیزی را ببینم که در زندگی روزمره فرصت دیدنش را نداریم؛ نور، سایه، رنگ، سکوت یک منظره و گاهی حتی اندوهی که پشت زیبایی پنهان شده است. وقتی با عنوان «آنجا که درختی بود» روبهرو شدم، بیشتر از خودِ درخت، به نبودنش فکر کردم؛ به جاهایی که روزی درختی بوده و حالا دیگر نیست، به سایهای که از بین رفته، به پرندهای که دیگر شاخهای برای نشستن ندارد و به آدمهایی که آنقدر درگیر ساختن و سریعتر زندگیکردن شدهاند که شاید دیگر متوجه نشوند چه چیزهایی را آرامآرام از دست میدهند. درخت برای من فقط بخشی از طبیعت نیست. درخت، خاطره است.
همه ما شاید درختی را به یاد داشته باشیم؛ درختی در حیاط خانهای قدیمی، در کوچهای که کودکیمان در آن گذشته، در باغی که زمانی وجود داشته یا حتی درختی که سالها کنار پنجرهای ایستاده و ما بیآنکه بدانیم، هر روز بخشی از زندگیمان را با آن شریک بودهایم. امروز اما طبیعت، بیش از همیشه در برابر انسان آسیبپذیر شده است. ما اسم خیلی از تغییرات را «پیشرفت» گذاشتهایم. شهرها بزرگتر شدهاند، ساختمانها بلندتر، فناوری گستردهتر و فاصله ما با هر نقطه از جهان کمتر شده اما در همین مسیر،گاهی از خودم میپرسم سهم طبیعت از این همه پیشرفت چه بوده است؟ شاید هنر نمیتواند جلوِ قطعشدن یک درخت را بگیرد اما میتواند کاری کند که ما متوجه درخت بشویم، و شاید همین، شروع مهمی باشد.
برای من نقاشی همیشه فقط ساختن یک تصویر روی بوم نبوده. نقاشی فرصتی است برای دوبارهدیدن. برای اینکه چند ساعت از شتاب زندگی فاصله بگیرم و به چیزی نگاه بکنم که شاید دیگران به سادگی از کنارش عبور کنند.گاهی فکر میکنم وقتی یک منظره را نقاشی میکنم، در واقع دارم بخشی از احساسم نسبت به آن را ثبت میکنم؛ نه فقط شکل و رنگش را.
در این نمایشگاه، بیش از صد هنرمند، هر کدام با زبان و نگاه خود به سراغ درخت رفتهاند. سبکها متفاوتند، نگاهها متفاوتند و هر اثر روایت خودش را دارد اما در میان این تفاوتها، دغدغهای مشترک احساس میشود: «دغدغه جهانی که دارد آرامآرام از شکل طبیعی خودش فاصله میگیرد».
شاید به همین دلیل است که درخت در هنر هنوز اینهمه حرف برای گفتن دارد. ریشههایش در زمین است اما همیشه رو به آسمان دارد و شاید همین تصویر، برای من یکی از زیباترین استعارههای زندگی باشد؛ اینکه میتوان ریشه در خاک داشت و همچنان به سوی نور رفت.
نمایشگاه «آنجا که درختی بود» برای من فقط نمایش چند اثر نقاشی نیست. یادآوری چیزی است که شاید بیش از آنکه در طبیعت به آن نیاز داشته باشیم، در خودمان به آن نیاز داریم: تواناییِ ایستادن، نگاهکردن و دیدن. شاید روزی کسی روبهروی یکی از این تابلوها بایستد و برای چند لحظه، درختی را ببیند که دیگر در شهر نیست. اگر نقاشی بتواند چنین خاطرهای را در ذهن کسی زنده کند، اگر بتواند اندکی دلتنگی برای طبیعت ایجاد کند، اگر بتواند حتی یک نفر را وادار کند هنگام عبور از کنار یک درخت، لحظهای بایستد و به آن نگاه کند، آن وقت شاید رنگها، کار خودشان را کرده باشند، چون شاید هنر نتواند همهچیز را نجات بدهد اما میتواند اجازه ندهد آنچه دوست داشتهایم، به سادگی فراموش بشود و شاید به همین دلیل است که هنوز نقاشی میکنم.









